حکایت

... عشق دور

حکایت غریبی است
پاییز امسال و دست های بی کس من...
که نبودنت در من...
شبیه سوز سرما در مغز استخوان است،
آنقدر که دست هایم را،
در یخ بستگی خیابان های منجمد شده از خاطرات تو،
تنها به وقت لب گرفتن از سیگار،
از جیب هایم بیرون می آورم.
آری...
پاییز با لهجه بی کسی های من...
پادشاه فصل های سالی است،
که از ابتدای بهارش نبودنت پیدا بود.
و من...
عروسک خیمه شب بازی خیابان های پاییز زده ای هستم،
که پاهایم،
به اختیار نخ خاطرات تو...
مدام این سو و آن سو می رود!
به نگاه خیره این شهر بگو...
هر رهگذر سیگار به دستی را عاشق خطاب نکند...
شاید کسی دارد،
حسابش را با تمام خاطرات تسویه می کند...!!


نظرات شما عزیزان:

نگین315
ساعت18:12---5 آذر 1392


نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:





+نوشته شده در دو شنبه 4 آذر 1392برچسب:,ساعت20:27توسط €ÆMÌN TőŐFǺN€ | |